نگاه نو


ساعت 12:29 صبح جمعه 10/12/1386

                                                      نگاه به زندگي


 


جوان ثروتمندي نزد يک انديشمند رفت و از او اندرزي براي زندگي نيک خواست . انديشمن او را به کنار پنجره برد و پرسيد : چه مي بيني ؟ جوان گفت : آدمهايي که مي آيند و مي روند و گداي کوري که در خيابان صدقه مي گيرد .


بعد انديشمند آينه بزرگي بعاو نشان داد و باز پرسيد : در آينه نگاه کن و بعد بگو چه مي بيني .


جوان گفت: خودم را مي بينم.


انديشمند گفت: ديگر ديگران را نمي بيني!آينه و پنجره هر 2از يک ماده اوليه ساخته شده اند، شيشه. اما در آينه،لايه ي نازکي از نقره در پشت شيشه قرار گرفته و در آن چيزي جز شخص خودت را نمي بيني اين 2 شي شيشه اي را با هم مقايسه کن. وقتي شيشه فقير باشد، ديگران را مي بيند و نسبت به آنها احساس محبت مي کند. اما وقتي شيشه از نقره پوشده مي شود، شخص تنها خودش را مي بيند. تنها وقتي ارزش داري که شجاع باشي و آن پوشش نقره اي را از جلوي چشم هايت برداري، تا بار ديگر بتواني ديگران را ببيني و دوستشان بداري.


¤ نويسنده: ماه مهر

نوشته هاي ديگران ( )

3 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[10/12/1386- 12:29 ص] بدون شرح
[28/9/1386- 10:53 ص] مکان آرام
[16/6/1385- 10:44 ص] جشن ومعرفت
[7/6/1385- 11:43 ص] اسماعيل هاي زمانه
[6/6/1385- 1:34 ع] روز پاسدار
[28/5/1385- 2:27 ع] ماه رجب
[آرشيو شده ها]

خانه
وررود به مديريت
پست الکترونيک
مشخصات من
 RSS 
 Atom 

:: بازديد امروز ::
4
:: بازديد ديروز ::
12
:: کل بازديدها ::
2550

:: درباره من ::

نگاه نو


:: لينک به وبلاگ ::

نگاه نو

:: آرشيو ::

رمضان
سرمشق [2]
سرأغاز

::وضعيت من در ياهو ::

يــــاهـو

:: خبرنامه وبلاگ ::

نام:

ايميل: